هنوز کسی هست که دوستتان دارد...
زندان هنوز باقی و باقی هنوز در زندان
امروز صبح که بیدار شدم برف همه حیات خانه را سفید کرده بود همه برگهای سبز و همه شاخه های بلند درختها ، کلاه سفید سر کرده بودند و آب از دماغشان می چکید سرمای برفی انگار همه را ترسانده بود انگاری آنها هم مثل آدمها از برف سنگین خاطره ی بدی به یاد داشتند قطره های آب از روی درختهای پرتقال و برگهای شفاف آبکی اش لیز می خوردند و در فضا پراکنده می شدند . هنوز چیزهای دلربایی هست که بشود دوستشان داشت ...
روزهای سردی است . گفتن ندارد دیگر برای شما که درد آشنایی . گفتن ندارد که چه بر این آب و خاک کویری می گذرد .به قول دکتر شریعتی : و کویر ، این تاریخی که در قالب جغرافیا محقق شده است . آری گفتن ندارد که زمستان است ... زمستانی سرد در دل دلهای کویری ، در دل تاریخ ...
و سرما تنها برگهای این درختان را نمی لرزاند ، دلهای ما هم با هر باد ،با هر تگرگ ، با هر سوتی که می کشد ، می لرزد و اشک در چشمانمان حلقه می زند و تو نمی دانی آن اشک که دستان کرخت شده ات توان پاک کردنش را نداشته باشد ، چگونه است ...
می خواستم برای باقی بنویسم از اینکه هنوز زندان باقیست و هنوز باقی در زندان است از اینکه این سرما از پشت میله های تنهایی در اوین خیلی سردتر و تلخ تر و رنج آورتر است .از اینکه حاصل یک عمر تلاش برای فکر و فرهنگ و توسعه و تعالی این مملکت آخرش این شده که گوشه انفرادی بنشینی و تنهاتر از همیشه ، ناله ات هم دیگر به هیچ کجا نرسد و حتی برای احقاق حقت کاغذ ندهند که نامه بنویسی و برای یادداشت برداشتن از شماره آیات قرآن ، خودکار ندهند .از اینکه راهی بیمارستان شوی و هیچ کس نداند و شاید بمیری و باز هم کسی نداند .از اینکه روزگار غریبی است ....
و برف همچنان می بارد نه شب می شناسد و نه روز ، نه دیروز و نه فردا . همیشه باریده و خواهد بارید . بعضی چشمانشان را آرام می بندند و در سکوت سردی از بی تفاوتی به خواب می روند و بعضی زیر تازیانه تگرگ ها ، پاهاشان ترک برداشته و پوستشان دارد می ترکد . زندگی روایت عشق است رو راست باشیم با خود . تا کجا و چگونه عاشق بوده ایم و اگر عاشق نبوده ایم ، راستی به چه می ارزیم ...
در این باره بخوانید



